میکنم ,سارا ,دبیر ,بگویم ,میدهد ,زندگی ,احساس میکنم ,دوست دارم

سرم خیلی خیلی شلوغ است.آنقدر هم این زندگی نکبتی را دوست دارم که نگو!

از همین زندگی هی شلوغ پردردسر که مجبورم برای اینکه هی وقت کم نیاورم همزمان هم درس بخوانم و هم مراقب باشم وقتی راننده ترمز میگیرد نروم توی شکم مرد چاق روبه رویی ام و هم سعی کنم از آهنگی که دارد پخش میشود لذت ببرم!

حالا از اینجا هم خوشم می آید.همینجایی که آدرسش را هیچ آشنایی ندارد و وقتی می آیم تویش بوی خاک میدهد.مثل این راه رو های کاهگلی که وقتی تب داری میروی سرت را بهشان تکیه می دهی و اجازه میدهی قلب و کلیه و شش هایت از بدنت بیرون بیایند و خودشان نفس بکشند.

....یک خورده از خودم بگویم:

بیخیالش شده ام.یا مثلا عاقل تر شده ام حتی.سرکلاس ها که بچه ها کله شان داغ میکند و منتقد سیاسی میشوند من به ساعتم ور میروم,موهایم را میریزم توی صورتم و مریم را میخندانم,سارا برمیگردد و با هم رمزی حرف میزنیم و هی غش میکنیم از خنده...یکهو دبیر میگوید خب تو بگو.مثل این پیر های دنیا دیده بلند میشوم یک حرفی بزنم.حرفم را میزنم و می نشینم.یکهو میبینی موضوع هفته بعدی اصلا همین حرف میشود.

.

ادبیات هم یک وعضی شده.پارسال همیشه من بودم که در این ساعت حرف میزدم,داستان میخواندم یا شعری از سر پاچه خواری در وصف دبیر میسرودم.امسال اوضاع طوری شده که سر این زنگ من همه اش در حال خمیازه هستم و ته فعالیتم این است که شعری مثل این بگویم:ببعی لای موهایت می چرد/طره هایت بوی پشگل میدهد.آن را توی دفترچه مینویسم و میدهم به سارا و او غش میکند.بعد دبیر برمیگردد میگوید:آِا چیزی شده بچه ها؟لطفا سکوت خانم ها!سپاسگذارم

خلاصه اش این است:عصر پنجشنبه گذشته به سارا گفتم که تصمیم دارم تجربی بخوانم!

این یعنی اوضاع خیلی وخیم است.مثل اینکه گواردیولا بیاید بگوید من میترسم به توپ فوتبال نگاه کنم.

این یعنی تمام انگیزه من برای آینده تحصیلیم به این بستگی دارد که یک معلم عصا قورت داده به قول خودش روشنفکر و آپدیت با کیف سامسونت و کفش ورنی و مانتو شلوار رسمی بیاید سرکلاس یا یک معلم با مقنعه نارنجی و کفش راحتی و یک پلاستیک بزرگ پر از ماژیک وایت برد های رنگی.

دلم میخواهد دبیرادبیات سال ششمم را ببینم و بهش بگویم که همه زحماتی را که کشیده بود و مرا شیفته دیوان حافظ و نوشتن انشاهای طنز کرده بود را یک روزنامه نگار که عمری ویراستار بوده, دارد با دستور زبان و قید و مسند و اضافه استعاری به باد میدهد.

.

خدای بزرگ!امتحان زیست.من 20 شدم!بدون هیچ تبصره ای....

احساس میکنم زیست تا به حال اینقدر خوب نبوده.

......

من در جایگاه بدی قرار ندارم.این را هم میدانم که ته ته زندگی ام خوب میشود.چون دارم برایش هدفمند تلاش میکنم.دارم کاری را میکنم که دوست دارم و برایم مهم نیست که چه اتفاقاتی پیش رویم هست.مشخص و مسلم است که هرگز و تحت هیچ شرایط محیطی تجربی را به انسانی,هندسه را به تاریخ ادبیات,ریاضی را به عربی و هیچ کوفتی را به نوشتن ترجیح نخواهم داد

اما یک موضوعی هست.من خوبم ولی قلب من نه.باری هزارمین بار اعلام میکنم که وقتی حال من خوب است و یکی دیگر نه هیچ فایده ای ندارد چون احساس میکنم موجود بی مصرفی هستم.

کاش میتوانستم کمکت کنم.الان شاید نتوانم ولی مطمئن باش هیچوقت یادم نمی رود که چقدر موجود مهمی هستی:)لبخند بزن



منبع اصلی مطلب : ته دیگ سیب زمینی
برچسب ها : میکنم ,سارا ,دبیر ,بگویم ,میدهد ,زندگی ,احساس میکنم ,دوست دارم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : restart